جملات قابل تأمل :: ترنم مهر

ترنم مهر

سبک زندگی واقعی چیست...؟

به نظر میرسد فایل های جاوا اسکریپت به درستی بارگذاری و اجرا نشده است ، لطفاً دوباره صفحه را بارگذاری بفرمایید .
۹ مطلب با موضوع «جملات قابل تأمل» ثبت شده است .
امضا شده : ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۰۱
من زندگی خودم را می کنم

من زندگے خودم را میکنم و
برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم
چاقم یا لاغرم
قد بلندم یا کوتاه قدم
سفیدم یا سبزه ام
همه به خودم مربوط است.

امضا شده : ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۲
در زندگی سالم، خانه "رئیس" ندارد:

✳️ ما در دنیایی زندگی می کنیم که می دانیم به محض ورود "قدرت"، محبت و عدالت و انصاف بیرون می رود.

- در خانه هیچگاه صحبت از "قدرت" نکنید.

- در خانه باید صحبت از "برابری" باشد و معنی برابری، محبت و عدالت و انصاف است.

- محبت و حرمت و مشورت اساس روابط انسانی است.

- در رابطه ی سالم کسی به کسی "دستور" نمی دهد.

امضا شده : ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۲
چند تذکر مهم به آقایون و خانومها !!!

آقایون !!!

در مقابل همسر خویش, گرفتاری های روزانه و حوادث تلخ و ناگوار زندگی را با اخم و چهره عبوس مطرح نکنید.

هدیه دادن مهر و محبت را زیاد می‌کند؛ به مناسبت های مختلف برای همسر خود هدیه ای هر چند کوچک خریداری و با چهره ای شاد و خندان به او تقدیم کنید.

چنانچه کمبودی در منزل مشاهده می‌شود, با کمال محبت و خوشرویی تذکر بدهید.

امضا شده : ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۳
باورهایتان را تغییر دهید تا دنیایتان تغییر کند !

کودکی از مسئول سیرکی پرسید:
چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!
صاحب فیل گفت:
این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است.
آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.
کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟

امضا شده : ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۱۸
چرا کتاب نمی خوانیم؟؟؟

۱- کتاب نمی خوانیم زیرا نیازی به کتاب احساس نمی کنیم.

۲ – کتاب نمی خوانیم زیرا دچار خود شیفتگی فرهنگی شده ایم (هنر نزد ایرانیان است و بس!).

۳- کتاب نمی خوانیم زیرا از شک کردن در پایه های نظری مان می ترسیم.

۴ – کتاب نمی خوانیم زیرا احساس می کنیم به قله های یقین رسیده ایم و دچار همه چیزدانی شده ایم.

۵- کتاب نمی خوانیم زیرا فکر می کنیم مسئله ی مبهمی وجود ندارد.

امضا شده : ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۷
کمی به عاقبت کارهایمان فکر کنیم...

مردی سراسیمه و مضطرب در جلسه مشاوره می گفت: ((وقتی سر کار می روم دلم مثل سیر و سرکه می جوشدکه نکند مزاحمی تلفنی زنگ بزند و خانم او را تحویل بگیرد!؟))

گفتم : ((یعنی اینقدر نسبت به همسرت بی اعتمادی؟!))

گفت :(( اخه شما که نمی دونی

امضا شده : ۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۷
با کی معاشرت می کنیم ؟

توی دوران نوجوونی برای کوتاه کردن موهام، به یه مغازه سلمونی سرکوچه مون میرفتم که آرایشگرش به شدت سیگاری بود. همیشه موقع کار، یه سیگار گوشه لبش بود و تا موهام رو کوتاه میکرد سه نخ سیگار رو حتما می کشید یادمه تا آخرشب هرجا میرفتم، همه میگفتن: سیگار میکشی؟! منم میگفتم: نه به جون مادرم من سیگار نمی کشم. بگذریم از اینکه بعضی ها خیلی هم باور نمیکردن!

هفته ی پیش توی پیاده رو راه میرفتم. یه آقایی جلوی مغازه عطرفروشی، یه کاغذ با یک عطر به دستم داد و به اصرارش وارد مغازه شدم.

امضا شده : ۶ تیر ۹۲ ، ۱۳:۰۹
خاطرات حاج آقا

خاطرات حاج آقا ، از عشق های دختر و پسر قبل از ازدواج :

خاطره اول :
دختر خانم که بعد چند سال عشق قبل از ازدواج به شکل مخفیانه حالا بعد از مدتها دعوا با خانواده ها بالاخره با دوست پسرش ازدواج کرده بود.

بعد از مدتی زندگی مشترک به مشاوره مراجعه کرده بود .ظاهر امر این بود که به خواسنه خودرسیده بود اما مدتی بعد از زندگی مشترک شوهر در دعوا زن را بارها به بادکتک گرفته بود که باید به من بگویی با چند نفر دیگر دوست بودی؟

"